|
فقط برای دل خودم
|
| سلام
همه ی دوستان عزیز و خوبم ببخشید که نمی تونم جواب محبتاتونُ بدم.در سفرم و نمی دونم کی برمیگردم و نمی دونم دسترسی به نت می تونم داشته باشم یا نه؟ شرمنده ی همه ی مهربونیاتون.انشاالله برگشتم از خجالتتون در میام.:)
+تاریخ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 0:54 نویسنده ضحی
|
آخ که این سرماخوردگی عجب دنیای عجیبی دارد.دو روزی هست که دچارش شده ام.توی یک ماه گذشته این دومین باری ست که سرما می خورم.دفعه ی قبل که رفتم دکتر تقریبا دیگر داشتم خوب می شدم اما به اصرار اطرافیان و برای به دست آوردن دل بعضی ها بلند شدم و رفتم دکتر.خانم دکتر هم تشخیص دادن که یک سرما خوردگی ساده است.قرص هایی برای آبریزش بینی و یک شربت ضد سرفه برایم نوشت که اگر احتمالا سرفه هایم شروع شد استفاده کنم .اما انگار خانم دکتر مصداق بارز جمله ی "دستش شفاست" بود و من شب کیسه ی قرص را که روبه رویم گذاشتم تا بنابر احتیاج استفاده شان کنم دیدم نه آبریزش بینی دارم و نه سرفه می کنم.
خوشحال از بهبود یافتن و بی خبر از این قانون طبیعت که هرچیزی را که بخری بدون شک روزی به کارت خواهد آمد دخترخاله ی سرماخورده ام را هی در آغوش کشیدم و هی بوسیدمش و محبت نثارش کردم.اما این دفعه سرماخوردگی ام دقیقا جوری شروع شد که حتما از داروهای دست نخورده ی دفعه ی قبلم استفاده کنم. قرص ها را خوردم و سر بر بالین گذاشتن همانا و وارد شدن در دنیای اوهام همان.همه چیز برایم در هاله ای از ابهام بود.با هر صدای بلندی از دنیای وهم و خیال بیرون می آمدم و چند ثانیه ای به اطرافم خیره می ماندم و دوباره دستی از عالم خیال یقه ام را می گرفت و مرا می برد.نمی دانم دقیقا چند ساعت در این اوضاع به سر بردم.اما کمی که بهتر شدم سرفه های خشک و اعصاب خوردکن سراغم آمدند و خواب شیرین شب را از من ربودند و به من یادآور شدند که بهتر است سراغ همان شربت مذکور ضد سرفه بروم. مخلص کلام اینکه تا من باشم دیگر بعد از احساس بهبودی نسبی پا در مطب اطباء دست شفا نگذارم و داروهای تجویز شده را خریداری نکنم با این امید که شاید روزی به درد کس دیگری بخورد.
+تاریخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 15:48 نویسنده ضحی
|
من از روز اول با عشق وارد رشته ام شدم.وقتی واد معماری شدم با یک دنیا شوق و ذوق بود اما چیزهای خیلی زیادی مرا دلسرد کرد.
اما بعدش دیدم معماری برایم یک جور زندگی ست.عشق است.هنوز هم دوستش دارم با همه ی سختی هایش.یاد همه ی شب های تحویل پروژه ی طرحمان به خیر که تشنه ی یک لحظه خواب بودم و روز بعد،بعد از تحویل پروژه جلوی در با لباسِ بیرون از شدت خستگی خوابم می بُرد. ورود به دنیای معماری برایم به منزله ی راه ورود به دنیاهای قشنگ تر و بهتری بود.معماری چشم هایم را شست و جور دیگر دیدن را به من آموخت. معماری را دوست دارم فقط برای دل خودم.:) معماری یعنی ساختن و خلق کردن.حالا این خلق کردن می خواهد یک بنا باشد یا یک بیت شعر یا یک نقاشی یا یک اثر هنری دیگر. و آفرینش یعنی تکثیر خدا.یعنی همان کثرت در عین وحدت. و کار یک معمار آفریدن است... روزتان مبارک همه ی آفریننده های جهان.
*عکس مربوط به یکی از پروژه های معمار مورد علاقه ی من هادی تهرانی ست.عاشق سبک کارهای ایشان هستم.برای دیدن کارهای ایشان حتما به اینجا سر بزنید.
+تاریخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 2:55 نویسنده ضحی
|
همیشه اردی بهشت برایم ماه حادثه سازی بوده است.یعنی یک جورهایی انگار سال برایم از اردی بهشت شروع می شود.
اما جدای از هر مناسبت و اتفاقی امروز تولد شاعر عزیز و محبوبم قیصر امین پور است.روحش شاد.
+تاریخ شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 13:39 نویسنده ضحی
|
همیشه وقتی می آیی که من نیستم
و من وقتی می آیم که تو نیستی. حواسمان باشد این قانون زندگی مان نشود... *چرا تا شکفتم , چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟ چرا بی هوا سرد شد باد؟ چرا از دهن حرفهای من افتاد... "قیصر امین پور"
+تاریخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 14:44 نویسنده ضحی
|
پشت دیوارهای تردید چیزی جز شکست نیست. پا در خیابان های اطمینان بگذار! *نوزادی که در پست دعوت در موردش نوشته بودم و مشکل قلبی داشت خیلی زود برگشت به همانجایی که از آنجا آمده بود.حالا شب ها در آغوش فرشتگان می خوابد...:(
+تاریخ پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:4 نویسنده ضحی
|
من نمی دانم چرا همیشه توی زندگی ام دنبال عشق گشته ام.هیچ کمبود محبت و توجهی هم در زندگی ام نداشته ام این را به این خاطر می گویم که بعضی ها معتقدند آدم هایی که کمبود محبت دارند سراغ عشق و عاشی می روند و من همیشه از شنیدن این حرف به این فکر می کنم که حتما آدم هایی که ازدواج می کنند دیگر ته عقده های فروخورده باید باشند...
بگذارید از اول قصه بگویم که چه شد که کلا یاد این حرفها افتادم.سریال پلیس جوان دارد بازپخش می شود ومن همیشه عاشق موسیقی این سریال بودم و عاشق عشق یونس به نیلوفر.آن موقع ها دبیرستانی بودم و خب بالطبع احساساتم بیشتر و رمانتیک تر بودم. حسرت یونس را با همه ی وجودم حس می کردم توی همه ی لحظه هایی که دنبال نیلوفرش میگشت و شاید حتی با گریه هایش گریه هم کرده باشم اما مطمئنم حتما بغض کرده ام.همان لحظه هایی که نیلوفر چند لحظه قبل از اینکه یونس برسد آنجا بوده و یونس بوی نیلوفر را حس کرده و آن شعری که برای هم می خواندند و .... کلا خواستم بگویم من آدم عاشق پیشه ای بودم و هستم ... و البته آدم جوگیر و جو زده ای:))
+تاریخ دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 21:3 نویسنده ضحی
|
دلم می خواست می شد اینجا هم با خط خودم بنویسم.نه اینکه بخواهم بگویم من آدم خوش خطی هستم یا هر چیز دیگری.احساسات آدم ها موقع نوشتنن توی رسم الخطشان تاثیر دارد.البته این عقیده ی من است.حتی شخصیتشان هم موثر است. من همیشه در برخورد با آدم ها دلم می خواهد دست خطشان را هم ببینم تا یک چیزهایی به جز حرف هایی که می زنند دستگیرم شود. خب حالا که نمی شود و مجبوریم با واسطه ی کیبورد نوشته هایمان را به منصه ی ظهور برسانیم.:)) این روزها درگیرم،درگیرم بین بودن و نبودنت.زندگی چیزی جز انتخاب نیست و حالا من هم باید انتخاب کنم.اینقدر به این انتخاب فکر کردم تا خوابم برد و خواب دیدم که ازدواج کردم و انگار خوشبخت هم بودم اما وقتی خواستم شوهرم را صدا کنم اشتباهی اسم تو را گفتم:/ آخ که چه قدر دلم می گیرد از اینکه ... از غریبه شدنمان.بله بیشتر از همه از غریبه شدنمان دلم می گیرد.اما باید انتخاب کرد... و زندگی چیزی جز انتخاب نیست...
*آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست "قیصر امین پور"
+تاریخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 19:31 نویسنده ضحی
|
هیچ وقت هیچ کاری را به خاطر کسی انجام نده و اگر انجام دادی حتما خاطرش خیلی برایت عزیز بوده پس با این جمله خرابش نکن:
من به خاطر تو این کارُ انجام دادم... *تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال "قیصر امین پور"
+تاریخ جمعه 25 فروردین1391ساعت 21:41 نویسنده ضحی
|
خیلی خوب است که آدم بعد از یک بحث اعصاب خوردکن و بعد از فهمیدن واقعیات تلخ کیفش را بردارد و چند روزی برود و جایی خوش بگذراند و سعی کند که به چیزی فکر نکند.
و این شد که من هم چند شب پیش کیفم را برداشتم و رفتم جایی که خوش بگذرانم.بعد سعی کردم به روی خودم نیاورم که چه چیزهایی شنیده ام و در همین راستا به شهر کتاب رفتم و برای خودم دو تا کتاب و یک مجله ی معماری و شهرسازی خریدم و فکر کردم حقایق هم ممکن است گاهی عوض شوند.غصه چرا؟ *برای بهتر شدن حالم رفتم و یک عکس خوشگل از خودم پیدا کردم و چاپ کردم و قاب کردم که خودم جلوی چشم خودم باشم و هی قربان صدقه ی خودم بروم.تاثیر هم داشت و بهتر شدم:)
+تاریخ سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 21:33 نویسنده ضحی
|
پایم را می گذارم روی چهارپایه ی روبه رویم و دارم به خوابی که دیشب دیدم فکر می کنم.آمده بودی پیشم و دستت را محکم حلقه کرده بودی دور بازویم و بدون هیچ هراسی از کنار همه می گذشتیم،بدون هیچ هراسی...
دارم با پایم با قسمت شکسته شده ی چهارپایه بازی می کنم در واقع دق دلی ام را سرش درمی آورم و فکر می کنم که چرا هر وقت از دستت ناراحت می شوم خواب دست هایت را می بینم. زنگ می زنی و من از ترس ترکیدن بغضم بیشتر گوش می دهم و کمتر حرف می زنم.به نفس هایت به آهنگ حزن آلود صدایت... قطع که می کنی خوابم را برایت می نویسم و می گویم بغض نمی گذارد حرف بزنم و تو سکوت می کنی.می پرسم یعنی چی؟و تو می گویی هیچی.باز هم می پرسم هیچی یعنی چی؟ -یعنی هیچی.نه اینکه هیچی هیچی یعنی خیلی چیزا ولی هیچی. و من پر می شوم از هیچی... *دارم فکر می کنم به فلان آدم که روزی از غم نبودن عشقش توی یک روز چند بار تصادف کرد و حالا همان آدم رفته زن گرفته و به قول شهرزاد به هیچ جایش هم نیست.یعنی تا این حد؟! این روزها خیلی خودم را می گذارم جای آن آدمی که روزگاری عشق کسی بود.می فهمی؟
+تاریخ شنبه 19 فروردین1391ساعت 14:3 نویسنده ضحی
|
خدایا!
کجای کار جهان می لنگد که همیشه شیرین ها بی فرهاد می مانند و فرهادها اسیر شیرین های قلابی می شوند؟ کجای راه را اشتباه می رویم که بعد از این همه عاشقی باز هم تنها می مانیم؟ *کاش غصه تموم میشد،کاش گریه نمی کردم من باعث و بانیشم،دنبال چی می گردم؟ تقصیر خودم بوده هر چی که سرم اومد از هر چی که ترسیدم عینا به سرم اومد...
+تاریخ شنبه 19 فروردین1391ساعت 12:38 نویسنده ضحی
|
من همیشه یک دوره گرد می مانم وقتی هیچ جای زندگی ات نباشم...
+تاریخ جمعه 18 فروردین1391ساعت 23:44 نویسنده ضحی
|
همیشه دنیای بوها را دوست داشتم.هر بویی دری به دنیایی پر از خاطره به رویم می گشاید.حتی بعضی بوها مرا یاد ناشناته ها می اندازد،یاد روزهایی که گذراندمشان اما فقط بویشان توی ذهنم مانده.
قبل تر ها پستی با نام بوی هوا نوشته بودم.خیلی وقت بود که می خواستم پستی در مورد بوهای نوستالوژیک زندگی ام بنوسم اما هر بار به دلیلی نمی شد.تا اینکه داستان همشهری،ویژه ی نوروز به مطلبی با عنوان "همه ی آنچه با دماغ می شنوی" نوشته ی "هادی مقدم دوست" برخوردم و مرا بر آن داشت تا لیست بوهای خاطره انگیزم را بنویسم. بوی همیشه بهار و لاله عباسی که همیشه مرا یاد اصفهان می اندازد،بوی آسفالت داغ که مرا یاد اهواز و روزهای کودکی می اندازد.بوی غذایی که توی سلف دانشکده پیچیده بود و مرا یاد 7-6 سالگی ام انداخت که آمادگی می رفتم و ظهرها موقع ناهار همین بو توی کلاسها می پیچید و من نصف غذایم را به دوستم می دادم تا مربی دوباره دعوایم نکند که چرا غذایم را نصفه خورده ام. بوب صابون شیر،بوی زعفرانی که با برنج و زرشک قاطی شده باشد توی مهمانی ها،بوی اتاقی که بعد از رفتن مهمان ها بوی خیار و پرتقال و ادکلن مهمان ها هنوز تویش پچیده،بوی کولر گازی توی روزهای گرم و طاقت فرسای جنوب،بوی وایتکسی که بعد از خانه تکانی توی خانه می پیچد،بوی کتاب ها و دفترهایی که پشتشان نوشته بود "تعلیم و تعلم عبادت است" که روز اول مهر به بچه ها می دادند و من کشان کشان کیفم را تا خانه می آوردم بس که سنگین می شد. بوی بخار حمام که با بوی شامپو و صابون و تمیزی قاطی می شود.بوی موهای خیسم وقت هایی که وقت نمی کنم خشکشان کنم و همین جوری خیس می بندمشان و آخر شب که بازشان می کنم هنوز نم دار است. بوی لباس های نویی که تا قبل از تحویل سال اجازه نداشتم بپوشمشان.بوی درخت های خیابانی که اول یک صبح تابستانی آبشان داده اند. بوی پاک کن خرسی هایی که هیچ وقت استفاده شان نکردم بس که دوستشان داشتم و می ترسیدم تمام شود. بوی چرم های کفاشی های توی اصفهان که تابستان بعد از کلاس های تابستانی از کنارشان می گذشتم تا به محل کار پدرم برسم. بو گیس های بافته ی مادربزرگم.بوی اقاقیاها وقتی صبح های بهاری از کنارشان می گذشتم تا به مدرسه بروم.بوی بارانی که به آسفالت داغ خورده و از شدت گرما خیلی زود بخار می شود و اثرش نمی ماند. بوی رنگ خانه ی نو،بوی ادکلن استاد دیفرانسیلمان که همیشه با بوی سیگارش قاطی می شد. بوی عطری که روز آمدنت زدم.بوی عطری که روز آمدنت زده بودی.بوی کتاب فروشی های انقلاب،بوی روزهای اول آمدنت.بوی کولر آبی.بوی شرجی های جنوب.بوی شرجی های شمال.بوی جنگل باران خورده وقتی قبلش یک دل سیر گریه کرده باشی و سبک شده باشی.
+تاریخ چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 19:36 نویسنده ضحی
|
دارد تمام می شود و من به تمام شده ها نگاه می کنم و خیلی هایشان را باور نمی کنم که تمام شده اند.به نبودن هایت...
پر رنگ ترین قسمت سالی که گذشت نبودن هایت بود و خوشحالم که گذشت و تمام شد و باور می کنم که این دوم نوروزی ست که کنارم هستی... همه ی مردم در تکاپو هستند تا آخرین نفس های 90 ،نمی دانم در جست و جوی چه چیزی این گونه خیابان ها ومعابر را درمی نوردند و هر که می خواهد از دیگری سبقت بگیرد،شاید در جست و جوی یک لحظه خوشبختی،خوشحالی،لبخند...همه چیز پر از هیجان است. همه چیز درست توی یک لحظه صفر می شود و مردم همان یک دم را غنیمت می شمرند برای از نو آغاز کردن.همه ی این هیاهو فقط برای همان لحظه ی صفر است.برای همان شروعی دوباره... بعد دوباره همه چیز برمی گردد سر جایش.به همین سادگی.به سادگی یک آغاز... و چه آدم هایی که در این دویدن ها دیگر نیستند و به آغاز دوباره شان نرسیدند...یادشان گرامی... کاش امسال را زیباتر آغاز کنیم و زیباتر به پایان برسانیم. الهی حول حالنا الی احسن الحال...
*برای همه ی دوستان خوبم سال خوبی را آرزو می کنم مرا هم در لحظه ی صفرتان دعا کنید.
+تاریخ پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 12:48 نویسنده ضحی
|
|